|
روز پنجاه هزار سال
" صداها از دنیایی دیگر می آیند. همان دنیایی که می گفتند. روز قیامت. روز پنجاه هزار سال. روزی داغ و سوزاننده که می گفتند مادران فرزندان را می جویند و نمی یابند٬ برادران برادران را٬ فرزندان پدران را و مادران را٬ دنیایی همه باژ گونه. روز پنجاه هزار سال! هیچکس به هیچکس نیست. دست٬ دست را نمی شناسد و چشم٬ چشم را. عباس مرده است و تن تکیدهی خود را در صحراهای داغ قیامت بر خاک می کشاند. عباس مرده است و شیون مادر و برادر و خواهر و پدر خود را درون گور می شنود. فغان مرگان در گور رخنه می کند. فغان و فریاد مرگان. مرگان روز پنجاه هزار سال. آوارگان صحراهای داغ با انبان گناهان بر دوش٬ زیر آتش آفتاب. آفتاب جهنم می تابد. مرگان سر از لحد برداشته٬ لال مانده اند. روز بازخواست. دست هایی بر هر سوی می لغزند. دست ها و شانه های برهنه٬ تکیده. تن های برهنه٬ لزج درهم می لولند. زبان ها٬ دهان ها٬ فریادهای بی صدا٬ خاموش. ترس و تباهی٬ کفن پوشان. کفن پوشان. تشنگی! له له عطش. آتش از آسمان می بارد. عباس از گور بالا کشیده می شود. برهنه است. آفتاب! آفتاب! کویر له له می زند. دورش را می گیرند. لوک مست٬ مرده است. مرده و باد کرده است. زهر مار خیک بادش کرده است. سردار مشت ها را گره کرده و بر سر خود می کوبد. لوک مست٬ کنار حلقهی چاه به پهلو افتاده و دست ها و پاهایش سیخ مانده اند. هاجر خودش را در پناه سر علی گناو قایم می کند. ابراو جرأت نمی کند به برادر نگاه کند. علی گناو چشم هایش از حیرت وادریده اند. مرگان باور نمی کند. نه! نه! این عباس او نیست! پیش می آید. عباس لب چاه ایستاده است. تکان نمی خورد. خیره مانده است. خشک. قاف نی. آفتاب می دود٬ می تابد: موهای سر و ابروهای عباس یکسر سفید شده اند! توبرهی پسر از دست مرگان روی خاک می افتد. مرگان پیشتر می آید. نه! چرا باید باور کند؟ پیرمردی پیش رویش ایستاده است! پیش تر. باز هم. چشم های مرگان٬ دو حلقه چاه خشک. در ته چشم ها دو افعی پیر چمبر زده اند. افعی ها سرگردانند. آفتاب جهنم بر کویر می تابد و کویر در چشم های مرگان می تابد. یک بیابان نگاه سرگردان. مرگان دست روی دست عباس می گذارد. عباس دستش در دست مادر است. مرگان براه می افتد. همه براه می افتند. سردار کنار لوکش می ماند. قدم ها کند است. کند و کند. پیرمردی دست در دست های مرگان دارد. خاموشند. خاموشی٬ آفتاب. آفتاب جهنم بر کویر می بارد. آب کجاست؟! " جای خالی سلوچ٬ محمود دولت آبادی٬ چاپ هشتم٬ نشر چشمه و فرهنگ معاصر٬ فصل ٬۳ صفحات ۲۶۳ و ۲۶۴ قوی ترین و مستحکم ترین رمان ایرانی و به زعم خیلی از بزرگان از جمله خود من!! بهترین رمان ایرانی٬ گیرایی و کشش این رمان به نظر من در سه نقطه خواننده را در حال غریبی قرار می دهد که شاید هیچ گونه نتوان آن را بیان کرد٬ حمله لوک مست به عباس٬ بیرون آوردن عباس از چاهی که از حمله لوک به آن پناه برده است و تجاوز سردار٬ صاحب لوک مست به مرگان در عوض دستمزد عباس!. این روز ها من نیز درون چاهم و هر آن که از آن بیرون می آیم یا بیرونم می آورند٬ از پس روز پنجاه هزار سال است. |+| نوشته شده توسط آقا بد اخلاقه در جمعه 28 اردیبهشت1386 و ساعت 23:25 بازی
این چند روز گذشته دارد کم کم حالت یک کابوس را به خود می گیرد تا الان که با دیدن پست تو به منتهی الیه خود رسید٬ تمام دیشب را خواب دیدم شاید به خاطر اینکه توان خواندن پست تو را پیدا کنم اما باز هم کافی نبود. با یک خوشبینی مسخره از خواب بلند میشوی و یکباره آوار است که بر سرت خراب می شود. من نمی خواهم اینجا به صحنه مناظره تن به تن من و تو تبدیل شود اما بازی هم نمی کنم٬ جای خالی سلوچ را که خواندی٬ حال من حال عباس مرگان است زمانی که پس از حمله شتر از چاه بیرونش می آورند٬ کجای حال من بازی است؟ نمی دانم. من بازی نمی کنم٬ من خیلی وقت است که دیگر بازی نمی کنم٬ من . . . |+| نوشته شده توسط آقا بد اخلاقه در جمعه 28 اردیبهشت1386 و ساعت 7:49 کوره
آیا برای کوره هایی که تو دائم از آنها در می روی باید در گذاشت؟!!
|+| نوشته شده توسط آقا بد اخلاقه در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 و ساعت 7:9 سلام
نمی دانم نخستین بار کی و چگونه وبلاگ خواندم٬ اما می دانم که حدود ۲ سال است که به معنای واقعی کلمه وبلاگ می خوانم. اما چرا و چگونه وسوسه نوشتن وبلاگ در ذهن من جای گرفت شاید تا حدود بسیار زیادی بر گردد به عزیزانی که آدرس وبلاگهایشان در اینجا پیوند خورده است٬ اما باز هم برای من تنبل این وسوسه کم بود تا این که اتفاقی که تا کنون باید بارها می افتاد٬ افتاد و عزم مرا برای نوشتن در اینجا که به نوعی راحتترین پل ارتباطی بین من و او است٬ جزم کرد. حالا او کیست٬ بماند برای بعد اما خودش می داند که . . . و شاید این بهانه برای من سر آغاز فصل جدیدی در روابط شخصی و عمومی ام باشد که امیدوارم شما مرا یاری کنید تا بتوانم به نوعی من هم دوست خوبی برای شما باشم. و اما او٬ که نمی دانم این روزها چه در سر می پروراند٬ شاید که . . . |+| نوشته شده توسط آقا بد اخلاقه در سه شنبه 25 اردیبهشت1386 و ساعت 15:19 |
|
